برسد به دست کاکتوس!
کاکتوس حالت چهرم داره بهت زدت میکنه میدونم. شاید یه روزی ظرفیت اینو پیدا کنی که بهت بگم که چه جنگی پشت چهرم بود. چه تنهایی، چه تبی، چه لرزی.....
کاکتوس خوش به حالت جنس غم و درد منو نمیفهمی خوش به حالت در دنیای امنی بزرگ شدی. از طرفی دلم نمیخواد روزی که ظرفیتشو پیدا کردی از رنجهام بهت بگم دلم میخواد دنیای امن و قشنگت خراب نشه و تو خواب خوش بمونی....
کاکتوس من اعتراضی به حال بد دنیام ندارم. رنجهامو به دوش میکشم. مگه میشه رنجهای آدمها رو ببینی و با خودت نگی رنج من در مقابل رنج او که چیزی نیست....
ازت دلخورم کاکتوس چون بچگی کردی. ازخودم دلخورم کاکتوس چون زیادی روت حساب کردم. فکر کردم دنیا دیده ای فکر کردم با یک دهه اختلاف سنی پخته تر باشی امان از سراب زیبای زندگیم...
متاسفم که حضورت برام شده آخرین الویت زندگیم. درک و توانت بیشتر از این بود....
+ نوشته شده در شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴ ساعت 0:42 توسط پِندار