خانم فّکت متاسفم که از من تو ذهنت یه موجود بی نقص ساختی. نمیگم آدم بی نقص میگم موجود بی نقص چون ما آدم بی نقص نداریم!
همه چیز از اون روز شروع شد. خیلی غمگین و مضطرب بودی. صدام کردی نذاشتی برم سر پستم با اینکه کار خودت به تعویق میوفتاد نیم ساعت منو نگه داشتی!
گفتی نایب رئیس که دوست صمیمیت بود گذاشت رفت و نمیدونستی از دست تنها شدن ناراحت باشی یا از قهر رفیقت!
حرف زدیم مشکلو از چند زاویه برات باز کردم تحلیل کردیم و آروم شدی. گذاشتی برم سرکارم.
اونجا از من تو ذهنت یه موجود بی نقص ساختی. کسی که پشت سر هیچ کس نه حرف میزنه و نه بد میگه و برخلاف ظاهر اصیل و لاکچریش حرفهاش پخته و دنیا دبده اس....
باز هم زود قضاوت کردی و دچار خطای دید شدی همون خطای دیدی که باعث شد رفیق گرمابه و گلستانت بذاره بره
میدونستم که باز هم بُتی که در ذهنت ساختی خراب میشه. از تو اصرار برای صمیمیت و رفاقت و از من دوری. آخه کی با کارفرماش رفیق میشه. اونم رئیسی که دوستی ها رو با قضاوت نادرست خراب میکنه!